زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... یه اتفاق بد ...

هو الشافی «٠٧،٠٨و ٠٩ دی ماه ٩١» غروب < پنجشنبه> بود و تازه از خواب عصر گاهی بیدار شده بودی ... نمی دونم خوب نخوابیده بودی یا هنوز خوابت میومد ، اما سر حال نبودی و مدام یا زمین می خوردی و یا تلو تلو می خوردی ... مدام هم بهانه می گرفتی ... بابایی سوار تابت کرد تا  یکم آروم بگیری ... بعد از تاب بازی رفتم تا کمی اتاقت رو مرتب کنم ... بعد از مدتی دیدم داری میای پیشم ، و دوباره به ادامه کارم مشغول شدم ... صدای برخورد تابت رو به دز شنیدم و بعد طدای افتادنت رو به زمین و بعد ... دیدم یهو سیاه شدی از گریه ... ندیدم چه بلایی سرت اومد ، که این...
10 دی 1391

... هدیه مادر روحی به رادین جون ...

 به نام خالق مهر و مهربانی                         از دو روز پیش مادر روحی بهم گفته بود تا  به مناسبت بازنشستگیش می خواد بهرای رادین  هدیه بگیره و از همون روز به دنبال لباس دلخواه برای پسری بودیم ... حسابی همه جا رو گشتیم ...         مادر روحی انتخاب رو به عهده خودم گذاشته بود و اول تصمیم داشتم تا برات پالتو بخرم ولی بعد نظرم عوض شد و ترجیح دادم تا برات لباس اسپرت پسرونه بخرم ...  یه لباس مردونه برای مرد کوچک... تا بلاخره بعد از دو روز گشتن ، موفق...
6 دی 1391

... غذاهای این روزهای تو ...

هو الرزاق خدا رو شکر که به بابایی سلامتی و توان داده تا با همت بالایی که داره ، نون حلال روی سفره خونمون بیاره... پس به شکرانه این روزی حلال؛   دعا می کنیم برای سلامتی بابایی        و  برای تمامی مردم که این توانایی رو داشته باشند تا از نعمتهای خوب خدا استفاده کنند...   این عکسها  تنها گوشه ایی از غذای این روزهای توست...     غذاهایی که قرار با خوردنشون به قدرت بی کران خدا ایمان بیاری و راه سپاس گذاری از خدا و زحمات پدر و مادر رو یاد بگیری...     صبحانه این روزهای تو... ...
4 دی 1391

... روز کودک مبارک ...

    روز جهانی کودک مبارک         امروز روز جهانی کودکه و بابایی از صبح تا ١٢ شب خونه نیست ، چون امروز کشیکه تو شرکت...   حقیقتش خودم هم تا ساعت ١٦:٣٠ که از اخبار جوانه ها موضوع رو شنیدم نمی دونستم که امروز روز کودکه... اما حالا که فهمیدم به جای خوشحالی ناراحتم ، چون بابایی نیست تا ببریمت بیرون ، ببریمت پارک          تا بهت خوش بگذرونیم... به بابایی که اس دادم ،وقتی فهمید مثل من ناراحت شد... اما کاری از دستش بر نمیومد ، باید میموند و کارش رو انجام میداد قرار گذاشتیم تا فردا جبران کنیم ...
27 آذر 1391

... پسر پائیزی در تجربه اولین برف پائیزی ...

  به نام خالق برف سپید و پاک پسر پائیزی در تجربه اولین برف پائیزی             ٢٦/٠٩/١٣٩ ١ یادش بخیر، پارسال  با اومدنت روی زمین اولین برف ، اولین برف زمستونی هم سه روز بعد به دنبالت اومد و زمین غبار آلود و کثیف رو سفید پوش و پاک و بهشتی کرد...     امسال هم اولین برف پائیزی اومد ، اما چه دیر!!!!!!!!!! این اولین تجربه و آشنایی پرنس کوچولوی من با برف سپید و زیباست...       بعد از اینکه بابا احمد به دنبالمون اومد تا ما رو به خونشون ببره ، این عکس ها رو ازت گر...
26 آذر 1391

... عزیز دلم وارد 14 ماهگی شد ...

به نام خداوند جان آفرین عزیز دلم وارد 14 ماهگی شد                           15/09/1391 امروز پسر گلم ، شمع های 13 ماهگی رو فوت کرد و وارد ماه 14 از زندگیش شد ، البته با یه روز تاخیر...   ورودت به چهارده ماهگی مبارک باشه عزیزم     من و بابایی و شما یه جشن سه نفره به افتخار این روز قشنگ گرفتیم   این از بادکنکها و کیک مامان پز و هدیه عزیز دلم این از شمع های خشکل کیک عزیز دلم لباست مبارکه پسرم...
24 آذر 1391

... تغییر دکوراسیون اتاق پسرم ...

به نام آفریننده پاک و بی همتا تفییر دکوراسیون اتاق پسرم                          ٢٤/٠٩/١٣٩١ امروز جمعه است و من تصمیم گرفتم تا یه تغییر تو چیدمان اتاق شما بدم ... البته نظر از من و انجام از بابایی ... بعد از یه ساعتی کار ما تو ساعت ١١:٤٥ تموم شد و من حس می کنم خیلی بهتر از قلب و دلباز تر از قبل شده... و بغد از اون مشغول پاک کردن و تمیز کردن اتاقت شدم ... اینو دیگه خودم تنها یی انجام دادم ... باور کن ... مبارکت باشه پسر...
24 آذر 1391

... اندر حکایت شیطنت های 13 ماهگی رادین جون به روایت تصویر ...

به نام خدای مهربون   روزهای پائیزی می گذره و تو ، عشق من روز به روز بزرگ تر و زیرک تر و بازیگوش تر می شی ... یه روزهایی اینقدر نازی که حتی تا نیمه های شب به معصومیتت که تو خواب نگاه می کنم و یه روزهایی اینقدر بازیگوش  می شی که دیوونم می کنی و سرت داد می زنم ... ولی با وجود همه اینها خیلی دوستت دارم عزیزم ... اینم نمونه ای از شیطنتهای پسر عزیزم در ١٣ ماهگی .... ماجرای شماره ١ : از وقتی یاد گرفتی که در کابیتن ها رو باز کنی ، رسماً بیچارم کردی و هر روز یا ظرف می شکنی و یا بهمشون می زنی ...       ماجرای شماره ٢ : سیم های شارژر من و بابایی از د...
23 آذر 1391