... یه اتفاق بد ...
هو الشافی «٠٧،٠٨و ٠٩ دی ماه ٩١» غروب < پنجشنبه> بود و تازه از خواب عصر گاهی بیدار شده بودی ... نمی دونم خوب نخوابیده بودی یا هنوز خوابت میومد ، اما سر حال نبودی و مدام یا زمین می خوردی و یا تلو تلو می خوردی ... مدام هم بهانه می گرفتی ... بابایی سوار تابت کرد تا یکم آروم بگیری ... بعد از تاب بازی رفتم تا کمی اتاقت رو مرتب کنم ... بعد از مدتی دیدم داری میای پیشم ، و دوباره به ادامه کارم مشغول شدم ... صدای برخورد تابت رو به دز شنیدم و بعد طدای افتادنت رو به زمین و بعد ... دیدم یهو سیاه شدی از گریه ... ندیدم چه بلایی سرت اومد ، که این...









